تبليغاتX
حسرت
زندگی کهنه قماری بیش نیست که همش باختن باختن است

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی

هرچقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی

هر کجای دنیا باشم با منی و بر منی

نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:50  توسط سارا  | 

................با تو.................

دوست دارم قدم بزنم .. 
 قدم بزنم تا بی نهایت ..
 تا من ..
تا تو !
 تا رسیدن به حسرتهای نخورده ..
 تا رسیدن به شبهای انتظار ..
 تا رسیدن به انتهای نرسیدن !
 دوست دارم ..
 دوست دارم در کنار ساحل آرامش دلم
 قدم زنم ..
با تو ..
تویی که این ساحل را خود بوجود آورده ای ..
و آن را متعلق به خود کرده ای !
بیا ..
بیا تا انتهای شب قدم بزنیم ..
 و شبهای این ساحل را
خود روشنایی بخشیم !
 نه با نور ستارگان و ماه ..
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط سارا  | 

 

شیشه ای میشکند یک نفر میپرسد: چرا شیشه شکست؟

مادری میگوید:شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه

کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان

امد . شیشه ی پنجره را زود شکست

کاش ان شب که دلم مثل این شیشه ی

مغرور شکست عابری خنده کنان

می امد تکه ای از ان را برمیداشت مرحمی بر دل تنگم میذاشت

اما انشب هیچکس هیچ نگفت  . قصه ام را نشنید از خودم پرسیدم:

ایا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:56  توسط سارا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:40  توسط سارا  | 

 

*
*
*
*
*
*
*