|
زندگی کهنه قماری بیش نیست که همش باختن باختن است
|

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی
هرچقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی
هر کجای دنیا باشم با منی و بر منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی
................با تو.................

شیشه ای میشکند یک نفر میپرسد: چرا شیشه شکست؟
مادری میگوید:شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه
کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان
امد . شیشه ی پنجره را زود شکست
کاش ان شب که دلم مثل این شیشه ی
مغرور شکست عابری خنده کنان
می امد تکه ای از ان را برمیداشت مرحمی بر دل تنگم میذاشت
اما انشب هیچکس هیچ نگفت . قصه ام را نشنید از خودم پرسیدم:
ایا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟
